تبليغاتX
پشت پرچین خیال


پشت پرچین خیال

باز هم قلبي به پايم افتاد

باز هم چشمي به رويم خيره شد

باز هم در گير و دار يك نبرد

عشق من بر قلب سردي چيره شد

88/08/10 ............. به قلم منیر| |

هر که را از دور می بینم

گلویم خشک می شود

میترسم نکند این بار اشتباه نگرفته باشم !!

88/08/05 ............. به قلم منیر| |

عاشق نبودی اگر نه می فهمیدی

پاییز ..... بهاری است که عاشق شده است !!

88/07/27 ............. به قلم منیر| |

خیالی جز تو بامن نیست بیا ابرا رو پرپر کن

دلم از سنگ و آهن نیست

تو رو بخشیده .... باور کن !!


88/07/23 ............. به قلم منیر| |

گاهی تحمل تنهایی ها بهتر از گدایی محبت هاست ...

                                  برگرفته از وبلاگ "نفس شب"

 

88/07/21 ............. به قلم منیر|

برای انسان های بزرگ بن بستی وجود ندارد !

چون بر این باورند که :

یا راهی خواهم  یافت

یا راهی خواهم ساخت

88/07/17 ............. به قلم منیر| |

وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به تو نشان میدهد

تو هزار دلیل برای خندیدن به او نشان بده

                                      " چارلی چاپلین"


88/07/14 ............. به قلم منیر| |

دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر  خسته ام از این کویر

88/07/14 ............. به قلم منیر|

کاشکی چشمات واسه پرپرزدنم گریه میکرد

تن تازه ات واسه زخمای تنم گریه میکرد

کاشکی چشمات  توی تاریکی به دادم میرسید ...

88/07/11 ............. به قلم منیر| |

ابر بارنده به دریا گفت:  من نبارم تو کجا دریایی ؟

در دلش خنده کنان دریا گفت:

                             ابر بارنده تو خود از مایی...

88/07/09 ............. به قلم منیر| |

خدایا ،

آنان که همه چیز دارند ...  مگر تو را

به سخره میگیرند

آنان را که هیچ ندارند ....  مگر تو را

                          "" رابیند رانات تاگور ""


88/07/07 ............. به قلم منیر| |

امروز وبلاگم یک ساله شد
88/07/06 ............. به قلم منیر|

قلم می رقصد و من .... تنها ، می پایمش

تا از حریم ِ پاک ِ بودنِ تو غفلت نکند...


   برگرفته از وبلاگ  "درجمع من و اين بغض بيقرار جاي تو خالي"

88/07/05 ............. به قلم منیر| |

گاه تنهايي ، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد

شوق مي آمد ،

دست در گردن حس مي انداخت

فكر بازي مي كرد

                "سهراب سپهری"

88/07/03 ............. به قلم منیر| |



ادامه مطلب
88/06/31 ............. به قلم منیر|

امشب تمام حوصله ام را در یک کلام کوچک، در " تو " خلاصه کردم

 کاش می شد .... یک بار... تنها همین یک بار تکرار می شدی ...



88/06/30 ............. به قلم منیر| |

خدايا !

يك نفس  اگر مرا به حال خود رها كني ...

خدايا !

بي تو هر لحظه مرا بيم فروريختن است ...

88/06/30 ............. به قلم منیر|

من تمنا كردم

كه تو با من باشي

تو به من گفتي هرگز .. هرگز ...

پاسخي سخت و درشت

و مرا غصه ي  اين هرگز كشت

88/06/28 ............. به قلم منیر| |

گريه نمي كنم ...  نرو

آه نمي كشم  ... بشين

حرف نمي زنم ... بمون

بغض  نمي كنم ... ببين

88/06/23 ............. به قلم منیر| |

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من اتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

                       "فروغ فرخزاد"

88/06/22 ............. به قلم منیر| |

اين دگر من نيستم، من نيستم

حيف از آن عمري که با من زيستم

اي لبانم بوسه گاه بوسه ات

خيره چشمانم به راه بوسه ات

اي تشنج هاي لذت در تنم

اي خطوط پيکرت پيراهنم

آه  مي خواهم که بشکافم ز هم

شاديم يک دم بيالايد به غم

                  "فروغ فرخزاد"
88/06/20 ............. به قلم منیر| |

پيش از اينت گر که در خود داشتم

هرکسي را تو نمي انگاشتم

با توام ديگر، ز دردي بيم نيست

هست اگر،

             جز درد خوشبختيم نيست

                          

88/06/20 ............. به قلم منیر|

پای رفتنم را پيش تو گذاشته ام !
يادت هست
که نروم؟
حال  تو رفته ای
با پای من؟

يا پای من رفته است ... با تو؟

                   "كيكاووس ياكيده"

88/06/19 ............. به قلم منیر|

من اینچنین خاک آلود
از تدفین رفتنت آمده ام
بارانی ام را بگیر
خیس از تمناست ...    

            
"كيكاووس باكيده"

88/06/17 ............. به قلم منیر| |

پیچک نگاهم
دزدانه تا پشت پنجره ی
اتاق ِ تو
بالا آمده
به کجا خیره شده ای!
باران که بگیرد
تمام پنجره پر از پیچک خواهد بود !

                   "كيكاووس باكيده"
88/06/17 ............. به قلم منیر|

كسي را ميشناسي كه
شيشه ي شكسته ي پنجره اي را بند بزند ؟
پيش از آنكه بروي  !
پيش از آنكه بشكند !

                   "كيكاووس باكيده"
88/06/14 ............. به قلم منیر| |

آنچنان محو فروریختنی،
که تن واژه به من می خندد..
اندکی تاب بیار،
تا تو را رسم کنم.
تا تو را نه ..
بودن پیش تو را وصف کنم

88/06/11 ............. به قلم منیر| |

درشكه اي ميخواهم سياه

كه ياد تورا با خود ببرد

يا نه ... نه

ياد تو باشد ... مرا باخود ببرد !

                    "كيكاووس باكيده"

88/06/08 ............. به قلم منیر| |

این بار هم که

تاول پاهایم خشک شود

دوباره عاشقت می‌شوم

دوباره راه می‌افتم

دوباره گم می‌شوم...

هرطور شده اين راه را تا آخر ميروم !!


88/06/07 ............. به قلم منیر| |

خواب چشمانت را دیدم

سیاه    و   سپید!

بعد از آن ..... دیگر آرزو نکردم خواب هایم رنگی باشند !


88/06/04 ............. به قلم منیر| |


Design By : Night Skin