پشت پرچین خیال
هر که را از دور می بینم گلویم خشک می شود میترسم نکند این بار اشتباه نگرفته باشم !! عاشق نبودی اگر نه می فهمیدی پاییز ..... بهاری است که عاشق شده است !! خیالی جز تو بامن نیست بیا ابرا رو پرپر کن دلم از سنگ و آهن نیست تو رو بخشیده .... باور کن !! برگرفته از وبلاگ "نفس شب" برای انسان های بزرگ بن بستی وجود ندارد ! چون بر این باورند که : یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به تو نشان میدهد تو هزار دلیل برای خندیدن به او نشان بده " چارلی چاپلین" دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر کاشکی چشمات واسه پرپرزدنم گریه میکرد تن تازه ات واسه زخمای تنم گریه میکرد کاشکی چشمات توی تاریکی به دادم میرسید ... ابر بارنده به دریا گفت: من نبارم تو کجا دریایی ؟ در دلش خنده کنان دریا گفت: ابر بارنده تو خود از مایی... خدایا ، آنان که همه چیز دارند ... مگر تو را به سخره میگیرند آنان را که هیچ ندارند .... مگر تو را "" رابیند رانات تاگور "" تا از حریم ِ پاک ِ بودنِ تو غفلت نکند... برگرفته از وبلاگ "درجمع من و اين بغض بيقرار جاي تو خالي" گاه تنهايي ، صورتش
را به پس پنجره مي چسبانيد شوق مي آمد ، دست در
گردن حس مي انداخت فكر بازي مي كرد "سهراب سپهری" امشب تمام حوصله ام را در یک کلام کوچک، در " تو " خلاصه کردم کاش می شد .... یک بار... تنها همین یک بار تکرار می شدی ... خدايا ! يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني ... خدايا ! بي تو هر لحظه مرا بيم فروريختن است ... من تمنا كردم كه تو با من باشي تو به من گفتي هرگز .. هرگز ... پاسخي سخت و درشت و مرا غصه ي اين هرگز كشت آه نمي كشم ... بشين حرف نمي زنم ... بمون بغض نمي كنم ... ببين "فروغ فرخزاد" پيش از اينت گر که در خود داشتم هرکسي را تو نمي انگاشتم با توام ديگر، ز دردي بيم نيست هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست يا پای من رفته است ... با تو؟ "كيكاووس ياكيده"
آنچنان محو فروریختنی، درشكه اي ميخواهم سياه كه ياد تورا با خود ببرد يا نه ... نه ياد تو باشد ... مرا باخود ببرد ! "كيكاووس باكيده" این بار هم که هرطور شده اين راه را تا آخر ميروم !! خواب چشمانت را دیدم سیاه و سپید! بعد از آن ..... دیگر آرزو نکردم خواب هایم رنگی باشند !
باز هم چشمي به رويم خيره شد
باز هم در گير و دار يك نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من اتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
حيف از آن عمري که با من زيستم
اي لبانم بوسه گاه بوسه ات
خيره چشمانم به راه بوسه ات
اي تشنج هاي لذت در تنم
اي خطوط پيکرت پيراهنم
آه مي خواهم که بشکافم ز هم
شاديم يک دم بيالايد به غم
"فروغ فرخزاد"
يادت هست
که نروم؟
حال تو رفته ای
با پای من؟
از تدفین رفتنت آمده ام
بارانی ام را بگیر
خیس از تمناست ...
"كيكاووس باكيده"
دزدانه تا پشت پنجره ی
اتاق ِ تو
بالا آمده
به کجا خیره شده ای!
باران که بگیرد
تمام پنجره پر از پیچک خواهد بود !
"كيكاووس باكيده"
شيشه ي شكسته ي پنجره اي را بند بزند ؟
پيش از آنكه بروي !
پيش از آنكه بشكند !
"كيكاووس باكيده"
که تن واژه به من می خندد..
اندکی تاب بیار،
تا تو را رسم کنم.
تا تو را نه ..
بودن پیش تو را وصف کنم
تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت میشوم
دوباره راه میافتم
دوباره گم میشوم...
| Design By : Night Skin |
